به نام او... همان كه اشك را مرهم دلها آفريد
شب سردی ست و من افسرده راه دوری ست و پایی خسته تیرگی هست و چراغی مرده می کنم ، تنها از جاده عبور دور ماندند ز من آدم ها سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر، سحر نزدیک است هر دم این بانگ برآرم از دل وای، این شب چقدر تاریک است مثل اینست که شب نمناک است دیگران را هم غم هست به دل غم من ، لیک ، غمی غمناک است (سهراب سپهری) ارزش یک احساس به شدت آن نیست به مدت آن است ... من تو را به مدت بودنم دوست دارم ... ای عزیز دل ... دوستت دارم ... نه فقط به خاطر چراغانی چشمانت به خاطر تمام آنچه بر من ارزانی داشتی ... دوستت دارم ، و همیشه خواهم داشت ... قشنگی دوست داشتن را ، سرمشق دلها مي كنم . تا تو هستي دلم براي كسي تنگ نمي شود . عزيزم تا هستي با ياد تو زندگي برايم خوشبختي بزرگ است . مرا هميشه و همه جا در كنار خود احساس كن . كه من هميشه كنار توام . دوستت دارم و دلم به اندازه بغض آسمان ابری پاییز برایت تنگ شده است . زندگـــــــــــــــــــی یه بازیه کی از عـــمرش راضـــیه؟! خدایا هر کسی یادم کند یادش به خیر، خدایا هر کسی یادم نکرد یادش به خیر ، خ پـ کـ کـ و اگـر کـه آمـده ای تـ پـ و و ایـنـجـا هـ بـ ر و مــن بـ بـرای مـن نـه چـراغ بـیـاور و غـ بـ بـرای مـن شـانـه هـایـت و ا خـ ا مـــن بـــه یــادت آه را بـــر روی غـــم حـــک مـــی کـــنـــم تـا بـدانـی انـتـظـار دوسـت یـعـنـی اوج عـشـق ... شب غم انگیزیست و جز دیدگان گریانم دمسازی ندارم دریایی هستم از درد. اما خاموش و محدود گویا تمام درهای اسمان گشوده شده تا همه بار غمش را بر سرم ببارد و همه چیز صاعقه دردیست که خون باران چشمانم را دامن می زند. خزانم چه قدر طولانیست گویی در لوح تقدیرم نوشته اند که بذر وجودم را در زمستانی سرد و بایرترین زمین ارزو بپاشد و نهال هستیم را به دست سنگ دلترین دائه روزگار بسپارد از بودن تنها فصل خزان زمستان را می فهمم. بهار را برای لحظه ای زود گذر تر از ثانیه در خواب دیدهام. تنها ودر انبوه درد مرا یاوری نیست تا این سیاهی غم که از ازل تا ابد بر روزگارم سایه افکنده و هر سخن وکلامم را به بوی خویش می امیزد تا عمق نگاهم را مکدر کند قلم بدست میگیرم تا شاید این ضعیف ترین عصاره وجودم را قلم بتواند بر دوش کاغذ پیاده کند.این تنها چیزی است که فریادم را تسکین خواهد داد. فریادی که در گلویم خاموش مانده است.کیست که پای حدیثم بنشیند و مرا از دیر زمان تنهایی تا دل شکستگی امروز همسفر باشد؟ به خود باز می گردم به گذشته ای نه چندان دور که داغش هنوز تازه است سخت وسوزان . کاش می توانستم هر وقت که اراده کنم تمام گذشته های غم الود خود را محو سازم پس ای خدا ای خدای من ای تنها محرم من ای تنها با وفا با من ای همیشه همراه بر خشم فرو خورده ام بر غصه نا گفته ام بر اشکهای سوزانم تنها تو شاهدی تنهاییم برای من خسته و دل شکسته ودنیای جلوی دیدگانم سرابی از امید است.به این امید که روزی به هنگام غروب با مرگ از این هیاهوی مبتذل رها خواهم شد از همه عزیزانی که بهم سرمیزنن عذر می خوام چند وقتی خارج از کشور بودم ایشاا... من بعد هر هفته سعی می کنم مطلب بزارم . همینجا از دوست بسیار عزیزم علیرضا که خاطرات خوب سفرم در ارمنستان رو با اون بودم تشکر میکنم و همچنین صورت صدرای عزیز رو می بوسم .

عشق را ... چگونه بودن را ...
قشنگ نازنين من كه تو باشي ديگر از هيچ نگاه هراساني هراس ندارم
به دستهايت علاقه و حس بخصوصی دارم چون لبريز از محبت اند .
ابر گـــریونه دلـــم چشمـــه خونه دلم
نـــمیتونم دلمـــو راضـــی کنم
ایـــن دل دیوونه رو راضـــی به این بازی کـــنم
یه بـــــــــــــــــــــــــهونه برای بـــودن و مـــوندن ندارم
تو گلوم بغـــض غمـــه هوای خـــوندن ندارم!
همه جـــا سرد و ســـیاه رو لـــبام ناله و آه
سر من بی ســـایبون نـــگه ام مــــــــــــــــــــونده به راه
دســـت من غـــمگین وسرد تو دلـــم یه گوله درد
نه بـــهاری نه گـــلی پائیزه پائیـــزه زرد...
دلـــی که دلـــدار نداره با زندگـــی کار نداره!
غریـــــــب این دیـــارم یه آشــــــــــــــــــــــــنا نــدارم
سرم بی ســـایبونه دلـــم یه پارچه خـــونه!
غم تو دلم نشـــسته بال و پرم شـــکســـته
غریـــب این دیـــارم یه آشـــنا ندارم
ســـرم بی سایـــبونه دلم یه پــــــــــــــــــــــارچه خـــونه!
همه جا ســـرد و سیـــاه رو لـــبام ناله و آه
سر من بــــی سایـــبون نگه ام مونـــده به راه
دست من غـــمگین وســـرد تو دلم یه گـــوله درد
نه بـــــــــــــــــــــــــــهاری نه گـــلی پائـــیزه پائـــــــیزه زرد...


آن ســـیــب را نـــچــیــنـم ، چــون نـمی تـوانـم ...
دسـتـانم را در گـلـدانـی خـواهـم کـاشـت ، چـشمان تـورا بـار خـواهـنـد داد
قـــلـــبـــم را :
شــایـد تـورا فـرامـوش کــنـد ،
دیــگـر هـرگـز امـتـحـان نـخـواهـم کـرد ، عـاشـقـی را مـی گـویـم
خــســتـه شــده ام از دوری تــو از تـاریـکـی . بـی تــو ... آرزویــــم :
در تـاریـکـی ..... روشـنـایــی ، هر کجا .... با حضور تو ...
گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در
گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم
گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم
گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام
گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم
گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند
گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم
گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم
گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم
گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم
منو نقاشی بکن هرجور دلت می خواد بکش
منو یک خاطره ای رفته از یاد بکش
منو یک شاخه گل خشکیده بی رنگ بکش
منویک دیوونه همیشه دلتنگ بکش
منو نقاشی بکن به جام بکش یه پنجره
که پشت اون دوچشم خیس یه عمر که منتظره
منو نقاشی بکن در به در کوچه و شهر
یا مثل پرنده ای کنج قفس بی بال و پر
منوقایق طوفان زده بی ساحل بکش
منو یک عاشق آرزو به دل بکش
روی بوم نقاشیت به رنگ دلگیر غروب
منو عاشق خودتو همیشه غافل بکش
دلمو از تبار پاییز بکش
روزامو سرد و غم انگیز بکش
دستامو پر از نیاز و التماس
چشاموهمیشه اشکریز بکش
روزامو خاکستری و شبامو تار بکش
چشامو پره حس انتظار بکش
خودتو تو جاده راهی و مسافر
منو پشت پنجره بی قرار بکش
منو یک جاده خیس بی مسافر بکش
منو یک کوچه بن بست بی عابر بکش
عمریه ترانه ساز چشم ناز تو شدم
اگه لایقم دونستی منو شاعر بکش
| Design By : Night Melody |


