![]() |
![]() |
|
| دلتنگی |
|
* آن که درباره همه چیز می اندیشد، درباره هیچ چیز تصمیم نمی گیرد!
* زندگی بافتن یک قالی ست با نقش و نگاری که خودت می خواهی!
* از زندگی هر آنچه لیاقتش را داریم به ما می رسد، نه آنچه آرزویش را داریم!
* (( مشکلات )) انسان های بزرگ را ((متعالی)) می سازد و انسان های کوچک را ((متلاشی))! * به پایان فکر نکن. اندیشیدن به پایان هر چیزی شیرینی حضورش را تلخ میکند. بگذار که پایان تو را غافلگیر کند، درست مثل آغاز!
* بادکنک تو خالی، با همه (( خود بزرگ بینی )) وسیله بازی کودکان است!
* روزی حقیقت همه چیز را در بر خواهد گرفت، کاش آنروز ما هم جزئی از حقیقت باشیم در معرفتی بینهایت!
* خدایا؟!؟ هرگز نگویمت که بیا دست من بگیر ! عمریست گرفته ای، مبادا رها کنی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 تیر1388ساعت 2:51 توسط مهران |
|
|
هر چه داغ ها کهنه تر شود دیر تر از یاد خواهد رفت
می نویسم تا بدانی باران ابرها زود گذرند و باران چشم عاشق ماندگار تر می نویسم تا بدانی رد پا فانی و رد عشق سوزنده تر از هر آتش می نویسم تا بدانی اسم ها تکراری ولی یادشان همواره قشنگ می نویسم تا بدانی یادت ماندگارتر از هر چه در یادم خواهد ماند می نویسم به امید دیدار تو اگه دلتنک منی یک به یک فاصله ها را بردار |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 تیر1388ساعت 2:29 توسط مهران |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 خرداد1388ساعت 15:52 توسط مهران |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 خرداد1388ساعت 15:39 توسط مهران |
|
از پا تا![]() سرت
سراسرت
نوری و نیرویی
وجود مقدست را در بر گرفته است
جنس تو ، جنس نان
نانی که آتش او را می پرستد
عشقم خاکستری زیر خاک بود
من با تو گر گرفتم
پیشانی ات . پاهایت و دهانت
نانی است مقدس که زنده ام می دارد
آتش به تو درس خون داد
از آرد تقدس را فرا بگیر
و از نان بوی خوش را
پابلو نرودا |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 13:9 توسط مهران |
|
|
تاريخ در زمان ما دچار تناقض شده است. ساختمان هاي بلندتر؛ حوصله هاي كمتر ..... بزرگراه هاي پهن تر ، ديدگاه هاي تنگ تر بيشتر خرج مي كنيم ؛ كمتر داريم بيشتر مي خريم ، كمتر لذت مي بريم خانه هاي بزرگتر داريم و فاميل هاي كوچكتر آسايش و رفاه بيشتر ، وقت كمتر درجات تحصيلي بالاتر ، شعور كمتر اطلاعات بيشتر اما قدرت قضاوت كمتر متخصصين بيشتر ، مشكلات بيشتر داروهاي بيشتر ، سلامت كمتر بي ملاحظه خرج مي كنيم، زياد از حد مي نوشيم ، بيش از حد سيگار مي كشيم ، با سرعت رانندگي مي كنيم زود عصبي مي شويم ، كم مي خنديم شب دير مي خوابيم ، صبح خسته بر مي خيزيم كم مطالعه مي كنيم ، زياد تلويزيون تماشا مي كنيم ولي بندرت دعا مي كنيم اموالمان را افزايش داده ايم ، ولي ارزش هايمان كاهش يافته اند زياد حرف مي زنيم به ندرت عشق مي ورزيم و بيشتر تنفر داريم ياد گرفته ايم چگونه مخارج زندگيمان را تامين كنيم ولي نمي دانيم چطور زندگي كنيم به سال هاي زنده بودن افزوده ايم ولي به سال ها زندگي نمي بخشيم تمام راه را تا كره ماه رفته و برگشته ايم ولي براي اينكه به آن طرف خيابان ،براي آشنا شدن با همسايه جديد برويم مشكل داريم فضاي ماوراء جو را فتح كرده ايم ، ولي فضاي درونمان را نمي شناسيم كار هاي بزرگتري را انجام داده ايم ولي كار هاي بهتري نكرده ايم هوا را تميز كرده ايم ولي روحمان را آلوده نموده ايم اتم را كشف كرده ايم ولي تعصبمان را رها نكرده ايم بيشتر مي نويسيم ولي كمتر ياد مي گيريم بيشتر برنامه ريزي مي كنيم ولي كمتر به نتيجه مي رسيم ياد گرفته ايم عجله كنيم ولي بلد نيستيم صبر كنيم كامپيوتر هاي بيشتري مي سازيم تا اطلاعات زياد تري در خود حفظ كنند و رونوشته هاي بيشتر تهيه شود ، ولي كمتر و كمتر با يكديگر ارتباط برقرار مي كنيم اكنون زمان غذا هاي سريع fastfood و هضم كند است زمان مردان بزرگ و شخصيت هاي كوچك است زمان منفعت هاي سرسام آور و ارتباطات سطحي است روز هايي است كه مرد ها و زن ها ، هر دو در آمد دارند ولي طلاق ها بيشتر است خانه ها زيبا ترند و لي كانون ها شكسته تر روز هاي ، مصرف قرص هايي كه هم نشاط آور است و هم آرامش بخش و هم هلاك كننده زماني است كه در ويترين ها جنس بسيار است و در انبار ها هيچ چيز نيست زماني كه تكنو لوزي مي تواند اين برنامه را به شما برساند و شما مي توانيد انتخاب كنيد كه با اين پيام شريك شويد يا دكمه حذف delet را فشار دهيد به ياد داشته باشيد با آنها كه دوستشان داريد قدري وقت بگذرانيد ، زيرا تا ابد نخواهند بود به كودكي كه شگفت زده به شما نگاه مي كند كلامي از سر مهرباني بگوئيد ، زيرا آن آدم كوچو لو به زودي بزرگ مي شود و شما را ترك مي كند كسي كه در كنا رشماست را با گرمي در آغوش بگيريد زيرا اين تنها گنجي است كه مي توانيد به قلبتان ببخشيد بدون آنكه ديناري هزينه داشته باشد و اينكه به عزيزانتان (دوستت دارم )بگوئيد به ياد داشته باشيد لحظه ها را مغتنم بشماريد ، دست عزيزي را به گرمي بفشاريد تا دوستش بداريد ، زيرا ممكن است روزي ديگر آنجا نباشد براي دوست داشتن وقت بگذاريد ، براي گفتگو وقت بگذاريد ، براي سهيم كردن ديگران با افكار پر بار و با ارزش ذهنتان وقت بگذاريد و هميشه به خاطر داشته باشيد : زندگي به تعداد نفس هايي كه مي كشيم ارزيابي نمي شود ، بلكه با لحظات پر هيجان و حيات بخش كه نفس را بند مي آورد سنجيده مي شود
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 18:30 توسط مهران |
|
|
لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي کرد.کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند. روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز بري يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود. کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري کرد. وقتي کارش تمام شد گدا، که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز روًيايي داشتم، هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم! "مي توان گفت: نيکي و بدي يک چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کي سر راه انسان قرار بگيرند." |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 18:30 توسط مهران |
|
و خدا خر را آفرید و به او گفت:و تو یک خر خواهی بود. و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سرمی رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم.و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.و خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم.و خداوند آرزوی سگ را برآورد.
و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.و سرانجام خداوند انسان را آفرید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 18:23 توسط مهران |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 9:46 توسط مهران |
|
|
شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.
پائولوكوئيلو **نجما** |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 9:13 توسط مهران |
|
|
يک روز خانم مسني با يک کيف پر از پول به يکي از شعب بزرگترين بانک کانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح کرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي که سپرده گذاري کرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانک براي آن خانم ترتيب داده شد .
نجما |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 18:58 توسط مهران |
|
|
در خانه خود نشسته ام ناگاه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 19:37 توسط مهران |
|
تولد، تولد تولدم مبارک |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 14:10 توسط مهران |
|
|
امشب به رسم زندگی، رنگی به فردا می زنم
در آسمان نو بهار ، تصویر دریا می زنم
امشب سکوت تلخ را ، با خنده تسکین می دهم
بر دامن سبز بهار، با قاصدک چین می دهم
امشب ز فرط شوق و شور، تا آسمانها می پرم
بهر تمام اختران، مهر و محبت می برم
امشب نفسها پشت هم ، معنای خوب بودن است
گویا تمام لحظه ها، تصویر رویای من است
شاعر: مهناز سلیمی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 8:41 توسط مهران |
|
|
هیچ چیز در زندگی جای پشتکار را نمی گیرید. ذوق و قریحه جایگزین پشتکار نمی شود زیرا افراد پر قریحه و ناموفق بی شمار هستند. استعداد جایگزین پشتکار نمی شود زیرا استعدادی که شکوفا نشود ، نهفته خواهد ماند. تحصیل هم جایگزین پشتکار نمی شود زیرا دنیا مملو از افراد تحصیل کرده غیر معتمد است. فقط پشتکار، تصمیم و اراده ، قدرت مطلق هستند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 11:11 توسط مهران |
|
|
صبح زود بود. توریست آمریکایی به ماهیگیر نگاه می کرد که تازه از |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 22:8 توسط مهران |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 15:11 توسط مهران |
|
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 15:28 توسط مهران |
|
|
روزی يک مرد ثروتمند پسر بچه ی کوچکش را به يک ده برد تا به او
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 بهمن1387ساعت 23:28 توسط مهران |
|
|
ینجا که دنیا اسمشه
غربت نشینی رسمشه با ما که دل پاکیزه ایم گویی همیشه خصمشه دنیا یه روز خودکشیه یه روز پر از دلخوشیه اما برای ما فقط یه تابلوی نقاشیه عشق های بی دست وپا یخ زده در دلهای ما آی روزگار ما زنده ایم نفس نکش به جای ما |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 بهمن1387ساعت 23:24 توسط مهران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|