تبليغاتX
سرای مهر
دلتنگی

 

* آن که درباره همه چیز می اندیشد، درباره هیچ چیز تصمیم نمی گیرد!
 
 
* زندگی بافتن یک قالی ست با نقش و نگاری که خودت می خواهی!
 
 
* از زندگی هر آنچه لیاقتش را داریم به ما می رسد، نه آنچه آرزویش را داریم!
 
 
* (( مشکلات )) انسان های بزرگ را ((متعالی)) می سازد و انسان های کوچک را ((متلاشی))!
 
 
* به پایان فکر نکن. اندیشیدن به پایان هر چیزی شیرینی حضورش را تلخ می‌کند. بگذار که پایان تو را غافل‌گیر کند، درست مثل آغاز!
 
 
* بادکنک تو خالی، با همه (( خود بزرگ بینی )) وسیله بازی کودکان است!
 
 
* روزی حقیقت همه چیز را در بر خواهد گرفت، کاش آنروز ما هم جزئی از حقیقت باشیم در معرفتی بینهایت!
 
 
* خدایا؟!؟ هرگز نگویمت که بیا دست من بگیر ! عمریست گرفته ای، مبادا رها کنی
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 تیر1388ساعت 2:51  توسط مهران | 
هر چه داغ ها کهنه تر شود دیر تر از یاد خواهد رفت
می نویسم تا بدانی
باران ابرها زود گذرند و باران چشم عاشق ماندگار تر
می نویسم تا بدانی
رد پا فانی و رد عشق سوزنده تر از هر آتش
می نویسم تا بدانی
اسم ها تکراری ولی یادشان همواره قشنگ
می نویسم تا بدانی
 یادت ماندگارتر از هر چه در یادم خواهد ماند
می نویسم
به امید دیدار
تو اگه دلتنک منی
یک به یک فاصله ها را بردار
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 تیر1388ساعت 2:29  توسط مهران | 
+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 15:52  توسط مهران | 

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 15:39  توسط مهران | 
از پا تا
سرت
سراسرت
نوری و نیرویی
وجود مقدست را در بر گرفته است
جنس تو ، جنس نان
نانی که آتش او را می پرستد
عشقم خاکستری زیر خاک بود
من با تو گر گرفتم
پیشانی ات . پاهایت و دهانت
نانی است مقدس که زنده ام می دارد
آتش به تو درس خون داد
از آرد تقدس را فرا بگیر
و از نان بوی خوش را

پابلو نرودا
+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 13:9  توسط مهران | 

                             

تاريخ در زمان ما دچار تناقض شده است.

 ساختمان هاي بلندتر؛ حوصله هاي كمتر .....            

 بزرگراه هاي پهن تر ، ديدگاه هاي تنگ تر          

    بيشتر خرج مي كنيم  ؛ كمتر داريم         

  بيشتر مي خريم ، كمتر لذت مي بريم      

خانه هاي بزرگتر داريم و فاميل هاي كوچكتر                       

 آسايش و رفاه بيشتر ، وقت كمتر      

  درجات تحصيلي بالاتر ، شعور كمتر 

  اطلاعات بيشتر اما قدرت قضاوت كمتر     

 متخصصين بيشتر ، مشكلات بيشتر       

 داروهاي بيشتر ، سلامت كمتر          

   بي ملاحظه خرج مي كنيم، زياد از حد مي نوشيم ،

  بيش از حد سيگار مي كشيم ، با سرعت رانندگي مي كنيم  

 زود عصبي مي شويم ،  كم مي خنديم

شب دير مي خوابيم ، صبح خسته بر مي خيزيم        

  كم مطالعه مي كنيم ، زياد تلويزيون تماشا مي كنيم

 ولي بندرت دعا مي كنيم      

  اموالمان را افزايش داده ايم ، ولي ارزش هايمان كاهش يافته اند

زياد حرف مي زنيم              

 به ندرت عشق مي ورزيم و بيشتر تنفر داريم

ياد گرفته ايم چگونه مخارج زندگيمان را تامين كنيم ولي نمي دانيم چطور زندگي كنيم

به سال هاي زنده بودن افزوده ايم ولي به سال ها زندگي نمي بخشيم   

   تمام راه را تا كره ماه رفته و برگشته ايم

ولي براي اينكه به آن طرف خيابان ،براي آشنا شدن با همسايه جديد برويم مشكل داريم

فضاي ماوراء جو را فتح كرده ايم ، ولي فضاي درونمان را نمي شناسيم

كار هاي بزرگتري را انجام داده ايم ولي كار هاي بهتري نكرده ايم      

هوا را تميز كرده ايم ولي روحمان را آلوده نموده ايم

اتم را كشف كرده ايم ولي تعصبمان را رها نكرده ايم        

 بيشتر مي نويسيم ولي كمتر ياد مي گيريم

بيشتر برنامه ريزي مي كنيم ولي كمتر به نتيجه مي رسيم            

  ياد گرفته ايم عجله كنيم ولي بلد نيستيم صبر كنيم

كامپيوتر هاي بيشتري مي سازيم تا اطلاعات زياد تري در خود حفظ كنند

و رونوشته هاي بيشتر تهيه شود ، ولي كمتر و كمتر با يكديگر ارتباط برقرار مي كنيم

اكنون زمان غذا هاي سريع    fastfood و هضم كند است

زمان مردان بزرگ و شخصيت هاي كوچك است       

زمان منفعت هاي سرسام آور و ارتباطات  سطحي است

روز هايي است كه مرد ها و زن ها ، هر دو در آمد دارند ولي طلاق ها بيشتر است  

 خانه ها زيبا ترند و لي كانون ها شكسته تر

روز هاي ، مصرف قرص هايي كه هم نشاط آور است و هم آرامش بخش و هم هلاك كننده

زماني است كه در ويترين ها جنس بسيار است و در انبار ها هيچ چيز نيست

زماني كه تكنو لوزي مي تواند اين برنامه را به شما برساند و شما مي توانيد انتخاب كنيد

 كه با اين پيام شريك شويد يا دكمه حذف delet را فشار دهيد  

به ياد داشته باشيد با آنها كه دوستشان داريد قدري وقت بگذرانيد ، زيرا تا ابد نخواهند بود

به كودكي كه شگفت زده به شما نگاه مي كند كلامي از سر مهرباني بگوئيد ،

 زيرا آن آدم كوچو لو به زودي بزرگ مي شود و شما را ترك مي كند

كسي كه در كنا رشماست را با گرمي در آغوش بگيريد

 زيرا اين تنها گنجي است كه مي توانيد به قلبتان ببخشيد

بدون آنكه ديناري هزينه داشته باشد و اينكه به عزيزانتان (دوستت دارم )بگوئيد

به ياد داشته باشيد لحظه ها را مغتنم بشماريد ،

دست عزيزي را به گرمي بفشاريد تا دوستش بداريد ،

 زيرا ممكن است روزي ديگر آنجا نباشد               

براي دوست داشتن وقت بگذاريد ، براي گفتگو وقت بگذاريد ،

براي سهيم كردن ديگران با افكار پر بار و با ارزش ذهنتان وقت بگذاريد

و هميشه به خاطر داشته باشيد :

زندگي به تعداد نفس هايي كه مي كشيم ارزيابي نمي شود ،

 بلكه با لحظات پر هيجان و حيات بخش  كه نفس را بند مي آورد سنجيده مي شود  

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 18:30  توسط مهران | 

لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي کرد.کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.

روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز بري يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود.

کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري کرد.

وقتي کارش تمام شد گدا، که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز روًيايي داشتم، هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم!

"مي توان گفت: نيکي و بدي يک چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کي سر راه انسان قرار بگيرند."
-پائولو کوئيلو

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 18:30  توسط مهران | 

و خدا خر را آفرید و به او گفت:

 و تو یک خر خواهی بود. و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سرمی رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.

خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم.

 و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.

و خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.

سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم.

و خداوند آرزوی سگ را برآورد.

و خدا میمون را آفرید
و به او گفت: تو یک میمون خواهی بود. از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم.

و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

و سرانجام خداوند انسان را آفرید
و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خرنخواست زندگی کند و آن پانزده سالی که سگ نخواست زندگی کند و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.

و از آن زمان تا کنون
انسان بیست سال مثل انسان زندگی می کند.....
و پس از آن، سی سال مثل خر زندگی می کند، ازدواج می کند و مثل خر کار می کند و مثل خر بار می برد...

و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد.

و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند، از خانه این پسر به خانه آن دختر می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند.

                     و این بود همان
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 18:23  توسط مهران | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 9:46  توسط مهران | 

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.

ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .

وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد

شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم .

ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند.

مرشد مي گويد:تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .

 

پائولوكوئيلو

**نجما**

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 9:13  توسط مهران | 

يک روز خانم مسني با يک کيف پر از پول به يکي از شعب بزرگترين بانک کانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح کرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي که سپرده گذاري کرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانک براي آن خانم ترتيب داده شد .
پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مرکزي بانک رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکي پيرزن رسيد و مدير عامل با کنجکاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام که همانا شرط بندي است ، پس انداز کرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي که اين کار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم داريد !
مرد مدير عامل که اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد : بيست هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت ده صبح با وکيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي کنيم و سپس ببينيم چه کسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت ده صبح برنامه اي برايش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت ده صبح آن خانم به همراه مردي که ظاهراً وکيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .
پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست کرد که در صورت امکان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدير عامل که مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به کجا ختم مي شود ، با لبخندي که بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل کرد .
وکيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل که پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .
پيرزن پاسخ داد : من با اين مرد سر يکصد هزار دلار شرط بسته بودم که کاري خواهم کرد تا مدير عامل بزرگترين بانک کانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون کند !

 

نجما

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 18:58  توسط مهران | 

 

در خانه خود نشسته ام ناگاه
مرگ اید و گویدم ز جا برخیز
این جامه عاریت به دور افکن
وین باده جانگزا به کامت ریز

 


خواهم که مگر ز مرگ بگریزم
می خندد و می کشد در آغوشم
پیمانه ز دست مرگ می گیرم
می لرزم و با هراس می نوشم

 


 آن دور در آن دیار هول انگیز
بی روح فسرده خفته در گورم
لب بر لب من نهاده کژدمها
بازیچه مار و طعمه مورم

 


در ظلمت نیمه شب که تنها مرگ
بنشسته به روی دخمه ها بیدار
ومانده مار و مور و کژدم را
می کاود و زوزه می کشد کفتار

 


روزی دو به روی لاشه غوغایی است
آنگاه سکوت می کند غوغا
روید ز نسیم مرگ خاری چند
پوشد رخ آن مغاک وحشت زا

 


سالی نگذشته استخوان من
در دامن گور خاک خواهد شد
وز خاطر روزگار بی انجام
این قصه دردناک خواهد شد

 


ای رهگذران وادی هستی
از وحشت مرگ می زنم فریاد
بر سینه سرد گور باید خفت
هر لحظه به مار بوسه باید داد

 


ای وای چه سرنوشت جانسوزی
اینست حدیث تلخ ما این است
ده روزه عمر با همه تلخی
انصاف اگر دهیم شیرین است

 


از گور چگونه رو نگردانم
 من عاشق آفتاب تابانم
من روزی اگر به مرگ رو کردم
از کرده خویشتن پشیمانم

 


من تشنه این هوای جان بخشم
دیوانه این بهار و پاییزم
تا مرگ نیامدست برخیزم
در دامن زندگی بیاویزم

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 19:37  توسط مهران | 

 

تولد، تولد  تولدم

 مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 14:10  توسط مهران | 

امشب به رسم زندگی، رنگی به فردا می زنم

 

در آسمان نو بهار ، تصویر دریا می زنم

 

امشب سکوت تلخ را ، با خنده تسکین می دهم

 

بر دامن سبز بهار، با قاصدک چین می دهم

 

امشب  ز فرط شوق و شور، تا آسمانها می پرم

 

بهر تمام اختران، مهر و محبت می برم

 

امشب نفسها پشت هم ، معنای خوب بودن است

 

گویا تمام لحظه ها، تصویر رویای من است

 

 

شاعر: مهناز سلیمی

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 8:41  توسط مهران | 

هیچ چیز در زندگی جای پشتکار را نمی گیرید.

ذوق و قریحه جایگزین پشتکار نمی شود زیرا افراد پر قریحه و ناموفق بی شمار هستند.

استعداد جایگزین پشتکار نمی شود زیرا استعدادی که شکوفا نشود ، نهفته خواهد ماند.

تحصیل هم جایگزین پشتکار نمی شود زیرا دنیا مملو از افراد تحصیل کرده غیر معتمد است.

فقط پشتکار، تصمیم و اراده ، قدرت مطلق هستند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 11:11  توسط مهران | 

صبح زود بود. توریست آمریکایی به ماهیگیر نگاه می کرد که تازه از
صید برگشته بود. یک ماهی بزرگ در قایقش بود. به او گفت: با این
سرعتی که داری چرا ماهی های بیشتری نمی گیری؟؟؟
ماهیگیر گفت: همین هم خرج زن و بچه هایم را در می آورد...
توریست گفت: بقیه ی روز را چه کار می کنی؟؟؟
گفت: با بچه هایم بازی می کنم، کتاب می خوانم، از مناظر اینجا لذت
می برم، گیتار می زنم و با دوست هایم در دهکده نوشیدنی می نوشم...
توریست گفت: اگر بیشتر ماهی بگیری، با پول اضافه اش می توانی
چند قایق دیگر بخری. بعد از آن می توان بدون واسطه جنس هایت را
بفروشی. بعد می توانی با پول اضافه ات یک کارخانه ی کنسرو سازی
همین اطراف بزنی...
ماهیگیر گفت: بعد چی؟؟؟
* بعد می توانی به نیویورک بروی در بورس سرمایه گذاری کنی.
ماهیگیر گفت: بعد چی؟
* بعد دیگر وقت خوشگذرانی است، سهام ات را در موقع مناسب
می فروشی.
ماهیگیر پرسید: بعد چی؟
*بعد با میلیون ها دلار پول ات می توانی یک کلبه همین اطراف بخری.
ماهیگیر پرسید: بعد چی؟
*** بعد می توانی با بچه هایت بازی کنی، کتاب بخوانی، از مناظر
اینجا لذت ببری، گیتار بزنی و با دوست هایت در دهکده نوشیدنی
بنوشی...

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 22:8  توسط مهران | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 15:11  توسط مهران | 
 

 

چگونه خاك نفس مي كشد ؟ بينديشيم

چه زمهرير غريبي !
شكست چهره مهر
فسرد سينه خاك
شكافت زهره سنگ !
پرندگان هوا دسته دسته جان دادند
گل آوران چمن جاودانه پژمردند

در آسمان و زمين ، هول كرده بود كمين
به تنگناي زمان ، مرگ كرده بود درنگ !

به سر رسيده جهان ؟
پاسخي نداشت سپهر
دوباره باغ بخندد ؟
كسي نداشت يقين
چه زمهرير غريبي ....


چگونه خاك نفس مي كشد ؟
بياموزيم :

شكوه رستن اينك :
طلوع فروردين !
گداخت آنهمه برف
دميد اينهمه گل
شكفت اينهمه رنگ ،

زمين به ما آموخت
ز پيش حادثه بايد كه پاي پس نكشيم
مگر كم از خاكيم
نفس كشيد زمين ما چرا نفس نكشيم
؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 15:28  توسط مهران | 

روزی يک مرد ثروتمند پسر بچه ی کوچکش را به يک ده برد تا به او
نشان دهد که مردمی که آن جا زندگی می کنند چقدر فقير هستند و آنها چقدر غنی.
آن دو يک شبانه روز در يک خانه ی محقر يک روستايی مهمان بودند.در راه
بازگشت و در پايان سفر مرد از پسرش پرسيد: نظرت در مورد
مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد: عالی بود پدر.
پدر پرسيد: آيا به زندگی آن ها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: بله.
وپدر پرسيد: چه چيزی از اين سفر ياد گرفتی؟
انديشيد و به آرامی گفت: فهميدم که ما در خانه يک سگ داريم و آن ها
۴ تا. ما در حياطمان يک فواره داريم و آن ها رودخانه ای دارند که
نهايت ندارد.ما در حياطمان فانوس های تزيينی داريم و آن ها ستارگان
را دارند.حياط ما به ديوارهايش محدود می شود اما باغ آن ها بی
انتهاست.با شنيدن حرف های پسرف زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه
اضافه کرد: متشکرم پدر ... تو به من نشان دادی که ما چقدر فقير
هستيم

 



 

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 23:28  توسط مهران | 
   ینجا که دنیا اسمشه

                                           غربت نشینی رسمشه

                                            با ما که دل پاکیزه ایم       

                                            گویی همیشه خصمشه

                                            دنیا یه روز خودکشیه        

                                             یه روز پر از دلخوشیه

                                             اما برای ما فقط             

                                             یه تابلوی نقاشیه

                                       عشق های بی دست وپا 

                                            یخ زده در دلهای ما

                                        آی روزگار ما زنده ایم       

                                        نفس نکش به جای ما

  



 
+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 23:24  توسط مهران |