راز
زندگی با صدا شروع میشه ، اما بی صدا تموم میشه
عشق با ترس شروع میشه ، اما با اشک تموم میشه
دوستی واقعی هرجا شروع میشه و هیچ جا تموم نمیشه
شب سرد
شب سردی ست و من افسرده
راه دوری ست و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم ، تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها
سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غم ها
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای، این شب چقدر تاریک است
مثل اینست که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من ، لیک ، غمی غمناک است
(سهراب سپهری)
به عشقم
ارزش یک احساس به شدت آن نیست به مدت آن است ...
من تو را به مدت بودنم دوست دارم ...

ای عزیز دل ... دوستت دارم ... نه فقط به خاطر چراغانی چشمانت
به خاطر تمام آنچه بر من ارزانی داشتی ...
عشق را ... چگونه بودن را ...
دوستت دارم ، و همیشه خواهم داشت ...
قشنگ نازنين من كه تو باشي ديگر از هيچ نگاه هراساني هراس ندارم
قشنگی دوست داشتن را ، سرمشق دلها مي كنم .
تا تو هستي دلم براي كسي تنگ نمي شود .
عزيزم تا هستي با ياد تو زندگي برايم خوشبختي بزرگ است .
مرا هميشه و همه جا در كنار خود احساس كن . كه من هميشه كنار توام .
به دستهايت علاقه و حس بخصوصی دارم چون لبريز از محبت اند .
دوستت دارم و دلم به اندازه بغض آسمان ابری پاییز برایت تنگ شده است .
(زندگی یه بازیه))
زندگـــــــــــــــــــی یه بازیه کی از عـــمرش راضـــیه؟!
ابر گـــریونه دلـــم چشمـــه خونه دلم
نـــمیتونم دلمـــو راضـــی کنم
ایـــن دل دیوونه رو راضـــی به این بازی کـــنم
یه بـــــــــــــــــــــــــهونه برای بـــودن و مـــوندن ندارم
تو گلوم بغـــض غمـــه هوای خـــوندن ندارم!
همه جـــا سرد و ســـیاه رو لـــبام ناله و آه
سر من بی ســـایبون نـــگه ام مــــــــــــــــــــونده به راه
دســـت من غـــمگین وسرد تو دلـــم یه گوله درد
نه بـــهاری نه گـــلی پائیزه پائیـــزه زرد...
دلـــی که دلـــدار نداره با زندگـــی کار نداره!
غریـــــــب این دیـــارم یه آشــــــــــــــــــــــــنا نــدارم
سرم بی ســـایبونه دلـــم یه پارچه خـــونه!
غم تو دلم نشـــسته بال و پرم شـــکســـته
غریـــب این دیـــارم یه آشـــنا ندارم
ســـرم بی سایـــبونه دلم یه پــــــــــــــــــــــارچه خـــونه!
همه جا ســـرد و سیـــاه رو لـــبام ناله و آه
سر من بــــی سایـــبون نگه ام مونـــده به راه
دست من غـــمگین وســـرد تو دلم یه گـــوله درد
نه بـــــــــــــــــــــــــــهاری نه گـــلی پائـــیزه پائـــــــیزه زرد...
غم دل
خدایا هر کسی یادم کند یادش به خیر، خدایا هر کسی یادم نکرد یادش به خیر ،
خ
دایا هر کسی یادش رود یادم کند یادش به خیر .

پـ
ای درد دلـم اگـر بـنـشـینـیکـ
اسـه صـبـرت لـبـریـزکـ
اغـذ حـوصـلـه ات مـچـالـهو
گـوش هـای دلـت زنـگ مـی زنـد !اگـر کـه آمـده ای
تـ
نـهـا جـایـی بـرای دمـی نـشـسـتـنپـ
یـدا کـرده بـاشـیو
گـرد خـسـتـگـی ات را بـتکـانـی بـر دلـمو
بــروی،ایـنـجـا
هـ
ر طـرف کـه بـنـگـری بـاد و بـاران اسـتبـ
اران خـورده دوام مـی آوردر
گـبــار ایـنـجا را ( شـایـد ! )و مــن
بـ
ا چـتـر آمـده را دوسـت نـمـی دارمبـرای مـن نـه چـراغ بـیـاور
و
نـه دریـچـه ای حـتـیغـ
بـار ایـنـجـا رابـ
ی دریـچـه دوسـت تـر دارمبـرای مـن شـانـه هـایـت
و
بـرای دلـت دسـتـمـالـی بـیـاورا
گـرخـط خـطـی هـایـمخـ
وانـا بـاشـنـد بـرایـت ،ا
حـتـمـال گـریـسـتـنـمـان بـسـیـار اسـت .یاد تو
مـــن بـــه یــادت آه را بـــر روی غـــم حـــک مـــی کـــنـــم
تـا بـدانـی انـتـظـار دوسـت یـعـنـی اوج عـشـق ...

آن ســـیــب را نـــچــیــنـم ، چــون نـمی تـوانـم ...
دسـتـانم را در گـلـدانـی خـواهـم کـاشـت ، چـشمان تـورا بـار خـواهـنـد داد
قـــلـــبـــم را :
شــایـد تـورا فـرامـوش کــنـد ،
دیــگـر هـرگـز امـتـحـان نـخـواهـم کـرد ، عـاشـقـی را مـی گـویـم
خــســتـه شــده ام از دوری تــو از تـاریـکـی . بـی تــو ... آرزویــــم :
در تـاریـکـی ..... روشـنـایــی ، هر کجا .... با حضور تو ...
شب غم انگیز
شب غم انگیزیست و جز دیدگان گریانم دمسازی ندارم دریایی هستم از درد. اما خاموش و محدود
گویا تمام درهای اسمان گشوده شده تا همه بار غمش را بر سرم ببارد و همه چیز صاعقه دردیست که خون باران چشمانم را دامن می زند. خزانم چه قدر طولانیست گویی در لوح تقدیرم نوشته اند که بذر وجودم را در زمستانی سرد و بایرترین زمین ارزو بپاشد و نهال هستیم را به دست سنگ دلترین دائه روزگار بسپارد از بودن تنها فصل خزان زمستان را می فهمم. بهار را برای لحظه ای زود گذر تر از ثانیه در خواب دیدهام. تنها ودر انبوه درد
مرا یاوری نیست تا این سیاهی غم که از ازل تا ابد بر روزگارم سایه افکنده و هر سخن وکلامم را به بوی خویش می امیزد تا عمق نگاهم را مکدر کند
قلم بدست میگیرم تا شاید این ضعیف ترین عصاره وجودم را قلم بتواند بر دوش کاغذ پیاده کند.این تنها چیزی است که فریادم را تسکین خواهد داد. فریادی که در گلویم خاموش مانده است.کیست که پای حدیثم بنشیند و مرا از دیر زمان تنهایی تا دل شکستگی امروز همسفر باشد؟ به خود باز می گردم به گذشته ای نه چندان دور که داغش هنوز تازه است سخت وسوزان . کاش می توانستم هر وقت که اراده کنم تمام گذشته های غم الود خود را محو سازم
پس ای خدا
ای خدای من ای تنها محرم من ای تنها با وفا با من ای همیشه همراه بر خشم فرو خورده ام بر غصه نا گفته ام بر اشکهای سوزانم تنها تو شاهدی
تنهاییم برای من خسته و دل شکسته ودنیای جلوی دیدگانم سرابی از امید است.به این امید که
روزی به هنگام غروب با مرگ از این هیاهوی مبتذل رها خواهم شد